خرید بک لینک
همیشه از این که یک آدم معمولی باشم و یک زندگی معمولی داشته باشم بدم می اومد همیشه از وقتی که یادم می یاد شاید از همون بچگی شاید از نوجوانی دقیق یادم نیست فقط می دونم از روزمرگی از این که تنها دغدغه زندگیم این باشه که بزرگ بشم در س بخونم سر کار برم و در نهایت ازدواج کنم و بچه دار بشم وهمه هم و غمم این باشه که بچه ها قرار به کچا برسن درسشون چی شد، غذا چی ،پزم ظرف ها رو کی بشورم ،برای فلان مه

برچسب: زندگی,معمولی, نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 15:31

ما ادم ها موجودات عجیبی هستم ، گاهی وقت ها دیدن یک عکس ، شنیدن یک آهنگ دیدن یک بچه می تونه ما رو غرق خوشی و خوشحالی کنه و یا برعکس باعث بشه دلمون بگیره و احساس کنیم که همه انرژی مون تحلیل رفته و دچار یک خلا شدیم خلا ای که یکهو ما رو در عرض یک ثانیه می تونه زمین بزنه ، نمی دونم چرا این جوری میشه همه چی خوبو و عالیه و ولی یکهو انگار همه انرژِی های خوب و حس های خوبت دود میشه میره هوا بعد می

برچسب: نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 15:31

یک وقت هایی لازمه زندگی روزمره رو رها کنی و بری به دل طبیعت ... لازمه که بین درخت ها قدم بزنی، عطر گلها رو نفس بکشی ،آب رو لمس کنی ، سبزه ها رو زیر انگشت های پات حس کنی.....یک وقت هایی لازمه که توی دل طبیعت دراز بکشی ، چشماتو ببندی و به فقط به موسیقی پرندگان گوش بدی و بزاری باد موهاتو نوازش کنه ، یادت باشه که این یک وقت هایی رو لابه لای روزمرگی های زندگیت سنجاق کنی تا نزاری روزمرگی

برچسب: زندگی, نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 15:31

اسفند امسال با ما سرنازگاری داشت ، نه خبری از بهار بود ، نه تب و تاب عید و نه هیچ شوری برای سبز کردن گندم و نه هیچ خبری از لباس عید ، امسال اسفند بوی مرگ می داد ،مرگ پدربزرگ ، مرگ همه خاطرات بچگی ، مرگ همه دلخوشی های جمع شدن توی خانه ای که بوی بچگی می داد ، امسال اسفند توی دل های ما هیچ خبری از بهار نبود و دل ما از این همه نبودن ها نبودن هایی که عجیب دلت رو گرم می کردند یخ زد .........

برچسب: اسفند, نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 15:31

حس و حال عجیب غریبی داره قبرستون ، وقتی به اطرافت نگاه می کنی می بینی پر از آدم هایی که به تنهایی یا دسته جمعی دور قبر عزیزاشون جمع شدن ، یک سری ها هنوز داغن و گریه می کنن و گریه می کنن جوری که تو هم بی اختیار اشکت جاری میشه ، یک عده ای یکم سردتر شدن و گریه نمی کنن اما هنوز مات و مبهتونن و باورشون نمیشه که عزیزشون دیگه نیستت و لی یک عده دیگه هستن که نه گریه می کنند نه مات مبهوتن شاید بهت

برچسب: قبرستون, نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 15:31

اسفند امسالم داره تموم میشه و چیز زیادی به نوشدن سال نمونده ، خیابان ها هم حال و هوای عید داره و همه ی مردم در تکاپوی آماده شدن برای سال جدیدن ، یکی مشغول خریدن ماهی قرمزه ، یکی داره روسری های مختلف رو پرو می کنه تا ببینه کدومشون بیشتر با مانتوش ست میشه ، یک مشغول برنداز کردن کفش فروشی هاس و من فقط آدم های مختلف رو با واکنش های مختلفشون نگاه می کنم بدون هیچ عجله ای بدون هیچ نگرانی و استرسی

برچسب: اسفند,امسال, نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 15:31

بوی بهار از پشت و پنجرهای اتاقم به مشام می رسه و من رو وسوسه می کنه تا پنجره ها رو باز کنم و بوی بهار رو با تمام وجودم استشمام کنم و من چقد بهار رو دوست دارم بهار برای من نوید زندگی نو شدن تازگی و یک شروع دوبارس ، فک میکنم خدا هدفش از آفرینش بهار این بوده تا به ما نشون بده که باید امید داشت و همیشه میشه از نو شروع کردود در پس همه اتفاقات زمستتونی زندگیمون که باعث یخ زدن دلامون میشه همیشه یک

برچسب: نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 15:31

سه سالی از ازدواجش می گذشت ودیگه اثری از اون شادی و نشاط روزهای اول ازدواج در زندگیشون دیده نمی شد ، زندگیشون تبدیل شده بوده به یک چرخه تکراری که هر روز بدون هیچ تغییر ی تکرار میشد و مریم حسابی خسته و کلافه شده بود نمی دونست باید چیکار کنه وقتی هم که از بچه حرف می زد شوهرش می گفت که هنوز زوده...... تمام مکالمه ی روزانشون به یک سلام و خداحافظی و نهایت یک احوال پرسی ساده ختم میشد کار شوهرش

برچسب: نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 15:31

صفحه بندی